دلنوشته های من

وقت شكفتن بنفشه ها

چه زيبا ايامي

 

در برم  نشسته همچو گل

 

و لب خندان نثارم مي كني .

 

وقت شكفتن بنفشه هاست 

 

سكوت بي رحم دل را بشكن 

 

تا غرق بنفشه ها و خاطره ها شويم .

 

دست هايت را بده 

 

 تا تو را به جشن ستاره ها ميهمان كنم .

 

لبخند بزن

 

كه لبخند تو يك دنيا هديه الهي مي شود

 

در دستان من

 

لبخند بزن كه من خاك شوم

 

تو سجده گاه و قبله 

 

+ نوشته شده در  93/07/08ساعت 11:53  توسط آتاک  | 

قصه شب

قصه امشب

 

با هجوم وحشي درد و تنهايي آغاز شد .

 

لبخند در لابلاي اشك هاي هميشگي ام پنهان بود

 

تو را امشب در لابلاي مهرباني هايت جستجو مي كنم .

 

چه درد سنگيني است انتظار سرد و بي روح كشيدن

 

و چه درد بزرگي است اشتراك غم هايمان

 

كه در تاريكي شب حك مي شود .

 

توكل به خدا كنيم

 

كه پايان اين سياهي

 

عشق و وصال و شادي است .

 

و آن هنگام  عشق بازي شروع مي شود

 

در لابلاي گيسوانت

 

آري حتي تصور چنين خيالي زيباست

 

تجسم كن

+ نوشته شده در  93/07/08ساعت 11:18  توسط آتاک  | 

روياي شب

چقدر به تو پيوسته ام امشب

 

چقدر نزديكترم از هر شب 

 

به چشمهاي تو من امشب .

 

صداي عشق را مي شنوم

 

در بطن قلبت آهسته نشسته منم

 

چه روياي بزرگي دارم امشب

 

همه تقديم تو باد

 

+ نوشته شده در  93/07/08ساعت 10:59  توسط آتاک  | 

داد و بيداد دل

هواي باراني

و كوچه هميشگي

و من

و شعر

و قصه

و يك دنيا انتظار .

يك دنيا حسرت

 و يك دنيا نگاه سردي

كه پشت حصار يخي خاموش مي شود .

هواي دلم

همچو برگ ريزان پاييز است .

باران مي بارد

و زيبايي حضورت را

در لابلاي دست هايم كم دارم .

 با خاطره هايت در كنج اين كوچه نشسته ام

رعد و برق نگاهت

به تنم آتش مي اندازد .

تو ،  نرم و خرامان بر من گذشتي

و هنوز چشم براه تو

دراين كوچه نشسته ،  منم

 

+ نوشته شده در  92/12/26ساعت 15:3  توسط آتاک  | 

يك دنيا خاطره

  يك تكه كيك و


يك دنيا خاطره و


يك فنجان  چاي روي ميز .


دل سپرده ام به زيبايي نگاهي كه


بدرقه  راهم مي كني .


چايي ات را بخور


تا سرد نشود تن دلتنگي من .


يك دنيا خاطره ساخته ام


  با مهرورزي تو در اين قصه  ها


بازيگوشي دل را


در لابلاي شعر هايم ورق بزن !


همه تن غرق تو و گل افشاني تو ام


يك تكه كيك و


  يك فنجان چاي و


 يك دفتر شعر و


يك دنيا دلتنگي و من


+ نوشته شده در  92/11/24ساعت 11:19  توسط آتاک  | 

رنگ ساحل

تو در مسير باد ايستاده اي و


من فرسنگ ها فاصله دارم از رنگ حضورت


همچنان  مهرباني ات را بو مي كشم .


باز و بست پلك هايت را مي ستايم


آن هنگام كه رو به ساحل ايستاده اي و


 طلوع آفتاب را نقاشي مي كشي.


چه قداستي دارد آن الفاظ


آن كلمات  كه از نطفه مهر و دوستي تو زاده مي شوند .


آري تو را در بطن عاشقانه ها يم سروده ام


و خدا  نزديك تر مي شود در تو و من.


در مسير باد بايست ،


كه چشم براه انديشه هاي تو ايستاده منم !


الفباي مهرباني ات را


همچنان بو مي كشم


 در اين ساحل

          

              در اين خلوت تنهايي

+ نوشته شده در  92/11/24ساعت 11:11  توسط آتاک  | 

جنون عشق

  و چه زود هنگام فرا مي رسد

 دلم دوباره برايت تنگ ميشود .

  تنگ  و تنگ تر .

و اين نشان خرسندي مرا

در كوچه هاي خوشبختي  جار بزن .

تو مي گويي  ديوانه ام ؟؟

 آري ديوانه ام

  شبا هنگام با چشم هايي تب كرده و خيس يادت مي كنم.

چشم انتظار طلوع ديدارت پلك مي گشايم

هرگز از يادت نكاسته ام

چه شب

چه روز

چه در خواب

چه در رويا ...

و چنين است قصه ديوانگي ما .

آري نازنينا

قصه  دلدادگي و جنون مرا

شاپرك ها در دل شب

قاصدك ها در دل نور جاي داده اند.

بگذار فرياد كشم   "ديوانگي " را

   تو فرياد رس سكوت 

شب هاي تنهايي ام باش

  كه جنون عشقت ،

  مرا بس است و بس  ....

+ نوشته شده در  92/11/06ساعت 14:40  توسط آتاک  | 

 دیگر نه اشک هایم را خواهی دید


نه التماس هایم را


و نه احساسات این دل لعنتی را


به جای آن احساسی که کشتی


درختی از غرور کاشتم

+ نوشته شده در  92/10/24ساعت 10:43  توسط آتاک  | 

چترت را بگشاي

نرم نرمك برف مي آيد

چترت را بگشاي

  كه دلم هواي تو مي كند بي بهانه

نقش پا روي برف ها مي گذاري بيادگار

چه زيباست

  سوسو ء تار گيسوان تودر اين شب

  و چه زيباست لبخند تو

  در لابلاي نظاره هاي دلم

كنار پنجره مي ايستم  !

رقص برف و شادي  تو

  در اين شب بي همتا

بياد من مي ماند تا انتها

+ نوشته شده در  92/10/11ساعت 11:35  توسط آتاک  | 

زوزه كشان آغوشت مي كشم

  هنوز صداي زوزه

چرخيدن تو در آغوشم

  پيچ مي خورد در هوا

چه گرم و مهربان مي چرخي

و هنوز صداي خنده هاي تو

  پيداست اينجا .

آري لبخند  سوسو چراغ هاي شهر

  در آن دور دست ها  پيداست

  وقتي خودت را در آغوشم غرق مي كني .

+ نوشته شده در  92/10/11ساعت 11:29  توسط آتاک  | 

چه حكايت ها دارد اين عاشقي

  سرانجام زمزمه تو به گوش مي رسد

در هاي هوي اين شهر و ازدحام جمعيت

و چه خالصانه لب مي گشايي براي  سرودن من

به تو نزديك تر ميشوم  از ناف مادر

  و بسي سخت است به تو رسيدن .

شعر و شور و لبخند داشته هايت

  اميد بخش امتداد جاده من وتوست.

سرانجام  وقت رفتن فرا مي رسد

و چه حكايت ها  دارد

  اين شور و عاشقي

تجسم اش با تو

+ نوشته شده در  92/10/11ساعت 11:26  توسط آتاک  | 

نم نم باران

به به چه نم نم باراني

كوچه خيس مي شود

از انتظار چشم هايم .

كنار پنجره كه آيي

تن خيس خسته چشم انتظارم

را گرمي مي بخشي .

باران تند و تند تر مي بارد

چشم انتظار كوچه و پنچره  مي مانم 

تا تو باز آيي

+ نوشته شده در  92/08/20ساعت 14:16  توسط آتاک  | 

حس خوب با تو بودن

 به شهادت چشم هايم با تو سخن مي گويم 

 فرياد بي كسي مرا 

در امتداد آن كوچه

با دست هايت پيوند بزن .

چه حس خوبي است

  در نهان خود ،  با تو سخن گفتن

با تو حرف ها دارد اين دلم.

 به شهادت چشمهايم قسم 

نگاهت در عمق وجودم ريشه دارد

هميشگي .

 آري چه حس خوبي است

   از دريچه عشق نگريستن

مرا در خودت جستجو كن

+ نوشته شده در  92/07/27ساعت 11:40  توسط آتاک  | 

لبخند بوسه هايت

چه زيباست

 آن هنگام كه تو از پشت شيشه

 بوسه نثارم مي كني 

من آن لبخند بوسه ات را هنوز بياد دارم

 و با تكان دست هايت

شب تا سحر تو را مرور مي كنم .

چه فرخنده شبي است امشب

  همه تن ،  تو را فرياد مي زنم

 نفس س س س گويان  بدرقه ات مي كنم .

چه زيباست تو را داشتن

 و تو را به آغوش گرم كشيدن  .

بگذار پشت قاب عكسي تو را حبس  كنم

دور چشم هايت حصاري بكشم

بگذار لمس ات كنم

اين عطر تن توست كه مي پيچد در هواي اتاقم

سر بر شانه هايم بگذار

بگذار زندگي كنم 

با لبخند بوسه هايت 


 

+ نوشته شده در  92/07/27ساعت 11:16  توسط آتاک  | 

شب تب آلود

... و هنوز در امتداد اين دقايق سرد

 صداي چرك آلود درد

 در گوش من لانه مي كند . 

خسته ام از وحشت تب آلود اين شب.

باورم نمي شود تو در حق من جفا كني

  نه باور نمي كنم !

 مگر دوست داشتن حرمت دار گناه است ؟

عشق ورزيدن با حريم ،  چطور ؟

چه درد مشتركي است

در دل شب تاريك 

چشم براه نور فانوسي ماندن .

 آه چه درد مشتركي است

بوي  خوشبختي را

 از بالش خيس گرفتن .

 مي دانم سكوت كرده اي

مي دانم سكوتت كودكانه است

  مي دانم .

بدان كه در اين شب سرد پاييزي

تا صبح بيدارمانده منم 

در لابلاي اشكها يم تنها مي مانم

تا  شب تو تنها نخوابي .

+ نوشته شده در  92/07/08ساعت 13:58  توسط آتاک  | 

مطالب قدیمی‌تر